|
يادداشتهای ادبی | |
|
:: از زنده یاد نجمه زارع :: 2 هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟ عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند! در خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟! هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید! هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند... آه!، مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!! خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند..."
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
:: از زنده یاد نجمه زارع :: 2 شبيه قطره باراني كه آهن را نميفهمد دلم فرق رفيق و فرق دشمن را نميفهمد نگاهي شيشهاي دارم به سنگ مردمكهايت الفباي دلت معناي "نشكن" را نميفهمد هزاران بار ديگر هم بگويي "دوستت دارم" كسي معناي اين حرف مبرهن را نميفهمد من ابراهيم عشقم مردم اسماعيل دلهاشان محبت مانده شمشيري كه گردن را نميفهمد چراغ چشمهايت را برايم پست كن ديگر نگاهم فرق شب با روز روشن را نميفهمد دلم خون است تا حدي كه وقتي از تو ميگويم فقط يك روح سرشارم كه اين تن را نميفهمد براي خويش دنيايي شبيه آرزو دارم كسي من را نميفهمد كسي من را نميفهمد برای شادی روح نجمه زارع فاتحه بخونيم...
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان شعر و ادب |
| آخرين پستهاي وبلاگ |